آتیلا جانآتیلا جان، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 28 روز سن داره

ღ آتیلا جون ... ღ

نوشتن این وبلاگ از اولین نشانه های وجودت در دنیایمان آغاز شد

روزهای مادرانه 3(ماه نهم)

هفته ی سی و هفت: آتیلای عزیزم امروز میخوام واست از خدا بگم... خدایی که هیچکس نشناختش... خدایی که تنها بود و هست... خدایی که بازیچه شده دست همون مخلوق برتر،همون اشرف... حالا ازت می خوام گوش کنی... هر کسی دو تاست و خدا بود و چگونه میتوانست باشد؟ هر کسی به اندازه ای که احساسش کنند هست و خدا کسی که احساسش کند نداشت... عظمت ها همواره در جستو جوی چشمیست که او را ببینند... خوبی ها نگرانند تا اورا بفهمند... و زیبایی ها تشنه ی دلی که به او عشق ورزد... قدرت نیازمند کسی که در برابرش رام گردد و غرور در جست وجوی غروریست که او را بشکند... و خدا عظیم بود،خوب و زیبا و به اقتدارو مغرور. اما کسی را نداشت... و خدا آفریدگار بود پس ...
27 بهمن 1391

نقاشی های مامان...

سلام این مطلب مربوط به نقاشی هایی میشه که من از رو طرح اشیاء عزیز دلم به عنوان یک هدیه ی کوچیک از دوران کودکیش کشیدم.                   (با کشیدن هر طرح جدید مطلب بازسازی خواهد شد)                               (برای مشاهده ی متن کامل،ادامه ی مطلب را بزنید)     ...
15 بهمن 1391

حکایتی از بهشت:

  کودکی که آماده ی تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:میگن قرار فردا شما منو بفرستید زمین. اما من به این کوچیکی چجوری  برای زندگی برم اونجا؟ ادامه داستان در ادامه ی مطلب:   خداوند پاسخ داد:از بین تعدادی از فرشتگان من یکی رو برای تو در نظر گرفتم،اون از تو نگه داری میکنه. اما کودک هنوز اطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه؟ اما این جا در بهشت من هیچ کاری جزخندیدن و آواز خوندن ندارم و این ها برای شاد بودن من کافیه. خداوند لبخند زد:فرشته ی تو برات آواز میخونه و هر روز به تو لبخند میزنه و تو عشق اونو احساس می کنی و شادتر از همیشه میشی. کودک...
10 بهمن 1391

جشن دندونی:

٨ بهمن 1391....  "مشاهده ی تصاویر در ادامه ی مطلب"             آتیلا ی عزیزم عمرم ، جونم عشقم... نمیدونم چی میتونه از آتیش عشقی که داره دلم رو می سوزونه نجاتم بده... شاید این روزها بهونه ای باشن برای اثبات عشقم به تو عزیزترینم و مرحمی برای دل عاشقم ...   ...
9 بهمن 1391

خبر خوب

  ١٨/١٠/١٣٩١     آتیلا جونم عزیز دلم امروز مروارید کوچولوت خودشو نشونمون داد وای که چقدر نازه،مثل یه مروارید تو صدف میمونه کم کم داشتم نگران میشدم که چرا دیر کرده و چشم به راهم گذاشته!؟ عزیزم بهت تبریک میگم پسمل گلم ایشال... تدارکات واسه چند روز بعد... شاید وقتی امتحانات بابایی تموم شد... دومین دندان در تاریخ  6/11/1391... رویت شد ...
6 بهمن 1391

هفته ی سی و هشت و نه...

وقتی نگاهم بر پهنای طراوت انگیز صورتت لغزید وانگاه که پنجره ی رو به آفتاب لبخندت رو  دیدم، عکسهای کتاب گینس را زیرو رو کردم  اما تصویری از تو ثبت نبود!؟  بهتر است برق  دیدار را بر رخسارت برکشی که گینسیان لیاقت نگاه به چشمانی که موهایت به مانند آبشار سیالی در زیر چتر خود برده تا زیبایی شان را مضاعف کند، ندارند... فسقلی تو این دو هفته: دندون دوم فسقلی داره در میاد،البته در نیومده هنوز فقط لثه اش رو سفید کرده...  میشینه لبه ی مبل و خودشو سر میده پایین و میندازه بغل... دستشو به صورت متناوب میزنه دهنش  و صداشو بلند میکنه تا اون صدای  واواواواواو...
4 بهمن 1391

روزهای مادرانه 4 (ماه دهم)

  _هفته ي چهل و سه... عاشق تر از هميشه باز با نگاه ب چشمانت شوق سرودن را از سر ميگيرم... وزن اشعارم را به دست نگاه هاي لطيف تر از گلبرك ياست ميسپارم... و تو از پس عمق نگاهت بارها بودنم را عاشقانه فرياد ميزني... تا من و زندگي ام را با بهشت يكي كني...  از زماني كه تو را دارم علت هستي ام را با تمام وجود مينوشم... و تو تنها دليل تحمل روزمرگي هايم ميشوي...  اين روزها حس زيباي هم آغوشي با تو را تجربه و با هر ب آغوش كشيدنت خدا را لمس ميكنم... تو اي قشنگترين فواره ي روياهاي من از حالا تا خدا عاشقانه ترينم بر بركت وجود نازنينت... دوستت دارم...  فسقلی تو این هفته: این هفته عمو بهرامم رو عمل آپاندیس کردن،ای...
3 بهمن 1391