ღ آتیلا جون ... ღ
X
تاريخ : يکشنبه 1 تير 1393 | 16:51 | نویسنده : ღ مامان شیماღ

 

 

   

بیایم با احتمال 1 خدا رو  بپرستیم...!

توزيع زندگیمون نرمال باشه ولی یکنواخت نباشه...!

بیایم فاصله ی اطمینان ها رو زیاد کنیم...!

واریانس ها رو کم کنیم...!

سعی کنیم کواریانسمون صفر نشه...!

قانون قوی رو تو رابطه هامون راه ندیم...!

یک نمونه ی خوب از رفیقامون انتخاب کنیم...!

یک برآورد نا اریب از آینده داشته باشیم...!

آمار کارهامون از دستمون خارج نشه...!

و در آخر بیاین همگی مثه ی خط رگرسیون کمترین خطا رو داشته باشیم...!

 


 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 4 مهر 1396 | 23:50 | نویسنده : ღ مامان شیماღ

 

پسرك كوچك و دوستداشتني، در لباسهايي به زيبايي و روشني مفهوم استقلال...
كوله پشتي اي به سنگيني تمام آرزو ها و شادي ها...
و برق چشماني از جنس بلور و آسمان آبي كأشان و لبخندي به شيريني سيب سرخ درخت گيلاس... 
١٣٩٦/٧/١

بزرگ شدنت را ميگويم: چ زود شد...
اما...
زود بزرگ نشو مادر. کودکیت را بی حساب می خواهم و در پناهش جوانیم را ! زود بزرگ نشو ... قهقهه بزن ، جیغ بکش ، گریه کن ، لوس شو ، بچگی کن ، ولی زود بزرگ نشو ... آرام آرام پیش برو، هنوز كودكيت را سير ننوشيده ام ... آرام آرام پیش برو...

آنجا که عمر وزن می گیرد دنیا به قدری سبک می شود که هیچ هیجانی برای پیمودنش نخواهی داشت، جزء عشق ...
عشق از هر جنسي كه باشد...

ميخواهد ملكوت را ، يا دختركي زيبا و جوان را ، يا برگ گل را...
عشق همه جورش شيرين و خوردنيست...

همچون من عاشق باش، تا بداني چ ميگويم...!

زندگي جيره مختصريست
مثل يك فنجان چای
و كنارش عشق است
مثل يک حبه قند
زندگی را با عشق
نوش جان بايد كرد

سهراب سپهری



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 8 شهريور 1396 | 20:53 | نویسنده : ღ مامان شیماღ

سلام و...

خب بهتره كه مخاطبم تو باشي، آره خودت...

الان چند وقتيه كه اينجا بوي گرد و غبار گرفته...

خاطرات كه نباشن، زندگي بوي كهنه گي ميگيره و دلتنگي...

ي چيزايي فراموش ميشن كه به اندازه ي تمام دنيا ارزشمندن و بودنشون ي گوشه ، ي وقتهايي بهترين حس و حال و برات ميسازه...

نميدونم كه چطور شد راهم به اينجا افتاد و شروع كردم به نوشتن، نميدونمم از كجا بايد شروع كنم ، الان چند ساليه كه اينجا نميام و غريبه شدم ي جورايي...

بالاخره سه سال ميگذره و خيلي چيزا تغيير كردن، اينجا هم تغيير كرده...

يادش بخير كه ي زموني تنها دنياي مجازيمون اينجا بود...

 

خب بگذريم ...

فك كنم با چند تا عكس شروع كنيم بد نباشه...

 

 



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 1 تير 1393 | 16:51 | نویسنده : ღ مامان شیماღ

آرزویم این است نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد . . . نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز . . . و به اندازه هر روز تو عاشق باشی عاشق آنکه تو را می خواهد . . . و به لبخند تو از خویش رها می گردد . . . و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد...



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 29 آبان 1392 | 13:52 | نویسنده : ღ مامان شیماღ

 

اسلام علیک یا اباعبدالله الحسین

  

 

 

حسین  بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود...

اما افسوس که به جای افکارش...

زخمهای تنش را نشانمان دادند...

و بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند...

 

.....ادامه ی مطلب.....



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 6 شهريور 1392 | 12:59 | نویسنده : ღ مامان شیماღ

_ دیر نوشت :

 

ــ سالگرد حدوث فاجعه زیست محیطی بوجود آمدن موجودی عجیب (من) گرامی باد

*********

ــ
حادثه هیچ وقت خبر نمی کند و من ٢٢سال پیش اتفاق افتادم...

 

3 شهريور به عبارتی و روایتی تولد من است ...

 روايتي كه بس سري دراز دارد...

 

عقربه های ساعت زودتر از نفس هایمان جابجا می شوند ولی افسوس که تیک تاکشان را هیچ وقت احساس نکردیم.

زمانی که سال آخرین لحظاتش را پشت سر میگذارد تازه به یاد می آوریم که چه کارهایی را می توانستیم

بکنیم و نکرده ایم.

صد افسوس که عقربه ها فقط در علم است که پاد خودشان می چرخند و در واقعیت فقط جلو می روند…

مناسبت های زیادی در طول یک سال باعث می شوند تو سال شماری کنی، تولدت یا روز ازدواجت ، و

خدانکند روز جدایی و مرگ.

هرچه باشد باعث می شود سال برای ما بارها تکرار شود .

وامروز بهانه ي تكرارم ،منم...

 تكراري كه از خدا ميخواهم سال بعد همين موقع برايم زيباترين تكرار باشد...

تكراري كه از پس آن برايم رشد معنوي و بلوغ فكري به ارمغان بيآورد....

تكراري كه اجرش برايم مني آگاه تر و درست تر باشد...

و در آخر تكراري كه پشت جمله هايم خدارا شكر باشد...

 

 

جشن تولدم با ي كيك تقريبا خوشمزه و دوتا شمع ٢ تو ي جاي خوش آب و هوا با ي سري از نزديكان كه

كادو به دست اومده و مارو شرمنده كردن گذشت...

 همسري هم كه مثه هميشه پيششون شده ذوق مرگ كردن ما و رفتن برامون آخرين ورژن" آي پد "موجود

 

 رو خريدن...

 البته با نقشه ی قبلی و به كمك برادر شوهري كه نكند بنده بويي ببرم و سوپرايزشون، نشه...

خب از همه ممنونم...

ميدونم خيلي كليشه اي ميشه ولي ، ايشاا... بتونم محبت هاتونو جبران كنم...

  

آتيلا تو تولد مامانش ١ سال و ٣ ماه و ٢٨ روزه بود ...

 

 

 ... مامان شیمای سه ماه ....





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد