تاريخ : يکشنبه 1 تير 1393 | 16:51 | نویسنده : ღ مامان شیماღ

 

 

   

بیایم با احتمال 1 خدا رو  بپرستیم...!

توزيع زندگیمون نرمال باشه ولی یکنواخت نباشه...!

بیایم فاصله ی اطمینان ها رو زیاد کنیم...!

واریانس ها رو کم کنیم...!

سعی کنیم کواریانسمون صفر نشه...!

قانون قوی رو تو رابطه هامون راه ندیم...!

یک نمونه ی خوب از رفیقامون انتخاب کنیم...!

یک برآورد نا اریب از آینده داشته باشیم...!

آمار کارهامون از دستمون خارج نشه...!

و در آخر بیاین همگی مثه ی خط رگرسیون کمترین خطا رو داشته باشیم...!

 


 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 1 تير 1393 | 16:51 | نویسنده : ღ مامان شیماღ

آرزویم این است نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد . . . نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز . . . و به اندازه هر روز تو عاشق باشی عاشق آنکه تو را می خواهد . . . و به لبخند تو از خویش رها می گردد . . . و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد...



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 29 آبان 1392 | 13:52 | نویسنده : ღ مامان شیماღ

 

اسلام علیک یا اباعبدالله الحسین

  

 

 

حسین  بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود...

اما افسوس که به جای افکارش...

زخمهای تنش را نشانمان دادند...

و بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند...

 

.....ادامه ی مطلب.....



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 6 شهريور 1392 | 12:59 | نویسنده : ღ مامان شیماღ

_ دیر نوشت :

 

ــ سالگرد حدوث فاجعه زیست محیطی بوجود آمدن موجودی عجیب (من) گرامی باد

*********

ــ
حادثه هیچ وقت خبر نمی کند و من ٢٢سال پیش اتفاق افتادم...

 

3 شهريور به عبارتی و روایتی تولد من است ...

 روايتي كه بس سري دراز دارد...

 

عقربه های ساعت زودتر از نفس هایمان جابجا می شوند ولی افسوس که تیک تاکشان را هیچ وقت احساس نکردیم.

زمانی که سال آخرین لحظاتش را پشت سر میگذارد تازه به یاد می آوریم که چه کارهایی را می توانستیم

بکنیم و نکرده ایم.

صد افسوس که عقربه ها فقط در علم است که پاد خودشان می چرخند و در واقعیت فقط جلو می روند…

مناسبت های زیادی در طول یک سال باعث می شوند تو سال شماری کنی، تولدت یا روز ازدواجت ، و

خدانکند روز جدایی و مرگ.

هرچه باشد باعث می شود سال برای ما بارها تکرار شود .

وامروز بهانه ي تكرارم ،منم...

 تكراري كه از خدا ميخواهم سال بعد همين موقع برايم زيباترين تكرار باشد...

تكراري كه از پس آن برايم رشد معنوي و بلوغ فكري به ارمغان بيآورد....

تكراري كه اجرش برايم مني آگاه تر و درست تر باشد...

و در آخر تكراري كه پشت جمله هايم خدارا شكر باشد...

 

 

جشن تولدم با ي كيك تقريبا خوشمزه و دوتا شمع ٢ تو ي جاي خوش آب و هوا با ي سري از نزديكان كه

كادو به دست اومده و مارو شرمنده كردن گذشت...

 همسري هم كه مثه هميشه پيششون شده ذوق مرگ كردن ما و رفتن برامون آخرين ورژن" آي پد "موجود

 

 رو خريدن...

 البته با نقشه ی قبلی و به كمك برادر شوهري كه نكند بنده بويي ببرم و سوپرايزشون، نشه...

خب از همه ممنونم...

ميدونم خيلي كليشه اي ميشه ولي ، ايشاا... بتونم محبت هاتونو جبران كنم...

  

آتيلا تو تولد مامانش ١ سال و ٣ ماه و ٢٨ روزه بود ...

 

 

 ... مامان شیمای سه ماه ....





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 28 مرداد 1392 | 13:25 | نویسنده : ღ مامان شیماღ

محمد طاها پیدا شد و به آغوش خانواده بازگشت...

 

اخبار تکمیلی در لینک زیر...

 

 

http://www.92329.blogfa.com/

 

محمد طاهای ۹ ماهه  در روز چهارشنبه  ۲۹/۳/۹۲  در تهران خیابان رسالت (۱۶متری دوم مجیدیه) وقتی داخل کالسکه اش در خواب ناز بود از مقابل مغازه ای در چشم به هم زدنی ربوده شد .

امیدمان بعد از پروردگار رحمان به شما هموطنان مهربان است که عاجزانه تقاضا داریم هرگونه اطلاعی از محمد طاهای کوچولو بدست آوردید  برای رهایی پدر و مادرش از دنیای غم و ماتم و بازگرداندن محمد طاها به آغوش خانواده اش با شماره تلفن ۰۹۱۹۷۱۳۶۱۴۱ تماس حاصل فرمایید و مژدگانی ارزشمندی دریافت نمایید .

 

"چنانچه در محل یا اطراف خود شاهد به طور ناگهانی فرزند دار شدن کسی شدید به ما اطلاع دهید"

 

 لینک احسان علی خوانی برا این طفل معصوم

http://www.aparat.com/v/5tVRw

 





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 25 مرداد 1392 | 21:13 | نویسنده : ღ مامان شیماღ

 

گاهي چه خوب فقط زنده ام...

 

 از سر صبح بيدارم...

 

 در پي سرگرمي فسقلي براي انجام روزمرگي هايم از اين در ميروم،از آن يكي در بيرون ميآيم...

 

 اما در كمال تعجب پشت هر در ،خان كوچولويي را ميبينم كه تازگي ها آتيلا مامانييان صدايش

ميزنم...

 نميدانم دوستم دارد ،يا شايد برايش حكم اسباب بازي و چرخ و فلك و شايد هم شهر بازي را

داشته باشم ...

 

 هر چه هست عجيب وابسته اش كرده است...

 

 روزمرگي ها گفتم؛...

 

 همان كارهايي كه وقتي تمام ميشوند شب را از ساعت دوازده گذشته است...

 

 فكر كه ميكني ،ميبيني تازه الان يك ربع است كه مداوم نشسته اي...

 

 دلت براي خودت ميسوزد...

 براي شوهرت...

 

 براي خان كوچولو...

 

 همان شوهري كه براي رضاي دلش با اعمال شاقه ي فسقلي خانه اش را برق مي اندازي

 كه مبادا دلش بگيرد...

 

غذايش را با همان جمله ي هميشگيه امروز چي بپزم،آماده ميكني كه مبادا گشنگي بكشد

 و فكر كند كم گذاشته ايم يا مبادا دوستش نداريم.... 

 

استكانهاي چايش را كه پشت مبل و زير ميز قايم كرده است را جمع ميكنيم و نفسي عميق

 ميكشيم و هییییس...! 

 

 اخلاق بد كه ندارد داشته باشد هم به جان ميخريم و گاهي كه از كوره در نميرويم

 

 میگذاریم پاي جنگ اعصابي كه در اداره كشيده است... 

 

 دلم براي فسقلي خان هم ميسوزد...

 

 فسقلي خاني كه برايش عروسك خيمه شب بازي ميشوم و مي خندانمش... 

 

لو لو ميشوم و ميروم كه بخورمش ... 

 

او هم جيغ ميزند و قه قه ميكشد...

 

فرار ميكند پشت ميز جلو مبلي قايم ميشود... 

 

 گاهي سفره پهن ميكنم برايش كه خودش غذا بخورد،بلكه به اشتها بيايد...

 

خوب فرشهايمان را سير ميكند...

 

گاهي هم كه همان كشتي معروف مادر و فرزندي... 

 

 به در و ديوار برگه ي قطره ي آهن يادت نرود ميچسبانم،كه گرفتار حافظه ي كم كارم نشوم...

 

هر روز لباسهايش را ميشورم... 

 

حمامش ميبرم...

 

شيوه هاي تربيتي را ميخوانم... و تمام روز را در پي اينم كه برايشان كم نباشم... 

 

 

 شب را هم با خيالي راحت،از اين كه شايد راضي باشند،ميگذرانم...

 

گفتم دلم ميسوزد...

 

تازگي ها مدام يادم ميافتد كه چقدر الكي فقط زنده ام...

 

خود را شبيه يك حافظه ي از قبل برنامه ريزي شده ميكنم ...

 

كارهاي هميشگي را ،با بايد نبايد ها و خط و مشي هاي تعيين شده ام انجام ميدهم...

 

مدام در گوش خود ميخوانم...

 

 پر انرژي باش...

 

 زيبا باش...

 

 با صليقه باش...

 

 قدر دان باش...

 

 كم توقع باش...

 

 صبور باش...  

 

گاهي كر باش،كور باش،لال باش... و و و...


 

فکر که میکنم زیر تمام و باید و نبایدهایم برای خوشبختی ،جای وجود زنی از جنس همان من

 

همیشگی همان زنی که وقتی دختر خانه بودیم گاهی اوقات جای خالیش را در خانه ی پدری

 

حس میکردیم و برای دیدن خنده ی لبهایش هزار راه و کار داشتیم...

 

مادری که قبل از هر چیز  و هر منفعتی شادی دلش را میخواستیم....

 

دلی که حواسش بیشتر از ظرفهای کثیف آشپزخانه و مورچه های لا درز دیوار و تمام شلختگی

 

ها و تنبلی هایمان به خودمان باشد که روز به روز بزرگتر میشدیم و دورتر و

 

حالا گاهی شاید هفته ای یکی دو بار کنار هم باشیم...

 

و گاهی بگوییم یادش بخیر...

 

چ زود گذشت...

 

............................................................................

............................................................................

 

و اما پسری از عسل شیرین ترمان...

 

 

_هنوز هم بیشتر مشغول چرخاندن چرخ های ماشین هایش است...

 

_عکس خودش را جایی ببیند با خوشحالی میگویید : "آتییا".............آتیلا

 

_بوس که میخواهیم سرش را تکان میدهد و با صراحت میگویید : نه

 

 

_میگوییم: بمیرم -بمیرم  آتی افتادی ...؟

در هر حالتی که باشد خودش را زمین میزند و منتظر میماند که نازش را بکشیم...

 

_دستانش را جلو چشمانش میگیرد و به دورغ گریه میکند...

 

_تعصب به مادر هم که جای خود دارد و احدی را نزدیک مادر نمیکند ... 

 

_گوشی دستش میگیرد و با یک" الو " اول کلام قدم زنان شروع به صحبت میکند....

 

_بعضی از اشیا که گم میشود را فسقلی پیدا میکند...

محل همیشگی شان کمد میز تلوزیون است...

 

_خدا را شکر اشتهایش برگشته و به قول خودش خوب گاگا میخورد....

 

_من و همسری هم حسابی عاشقانه دوستش داریم...


 

................................................................................................................................

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آتیلا جان  تا این لحظه ، 

1 سال و 3 ماه و 14 روز و 4 ساعت و 15 دقیقه و 7 ثانیه سن دارد :

 

"ادامه مطلب برای آرین خاله:"



ادامه مطلب

[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد